|
|
|
|
|
آخ. آخ
میبینی بابایی؟ از بس که زود میگذره یادم رفته بود اینجا رو. بیخود زور نزن بابایی. اصلا تصورشو هم نمیتونی بکنی. اونقده بزرگ شدم که نگو. سینه خیز رفتن که مال صبحونمه. همچین تند میرم که به گرد پامم نمیرسن. حالا اینکه چاردست و پا راه میرم بماند دندون درآوردنم هم بماند از حرف زدنم ولی نمیتونم بگذرم. البته چون این خاله موشه و بقیه(نشنیده بگیر) نمیتونم تمام حرفامو یهو رو کنم چون ممکنه ذق مرگ بشن یهو. حالا. صدام بگی نگی یه خورده کلفت شده وقتی میندازمش ته گلوم.......... باید ببینی. یعنی بشنوی تاثیر ابهتشو میتونم از نگاه بقیه بخونم. آخ آخ. از خوراکیا نگو که دلم ضعف میره. عجب عالمی داره این خوردن برای خودش. از سوپ و ابگوشت گرفته تا قورمه سبزیو بستنی. خیلی با حاله ها. بابایی دیگه میتونم دستمو بگیرم به مبلو از جام بلند شم. تازه همینکه میگن جیزه سریع رومو برمیگردونم تا نسوزم. اینا چی فکر کردن؟ فکر کردن میکنن میتونن منو قال بذارن؟ همینکه یکی میخواد بره بیرون یه دد دد ای راه میندازم که مجبور میشن ببرنم یه دوری بزنم. ابهته دیگه. چیکار میشه کرد؟ یه چیزی ام بگم. اینا اصلا منو درک نمیکنن. خب به هر حال هر کسی یه چیزی دوست داره. منم دوست دارم زیره فرشو بزنم کنارو زیرشو دست بزنم. یا برم پشت در اتاق و درو ببندم. (تیریپ تنهاییو اینا) خوبه منم گیر بدم بهشون. هی بگم اخه اخه خوبه؟ مثلا همین خاله موشه چند تا سیب زمینیه بی قواره گذاشته رو میزش. اونقدر زشتن که..........اصلا نمیشه تحمل کرد. تازه خام هم هستن. حالا اگه پخته بودن یه چیزی. میشد تحملشون کرد. خلاصه اینکه کلی برای خودم کسی شدم. نه اینکه از اول نبوده باشم ها. نه. ولی الان یه حاله دیگه میده. بابایی جونم تو هم خیالت راحت باشه. من میدونم چه جوری حقمو بگیرم.(همون قضیه ی ابهت و اینا) مواظب خودت باش. خداحافظ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت توسط خاله موشه
|
||
|
|
|
|
|
تولد تولد تولدت مبارک بابایی جونم تولدت مبارک من تمام زندگیمو مدیون همچین روزی هستم روزی که تو متولد شدی روزی که دنیا تو را به چشم دید روزی که تو دنیا رو با چشمانت دیدی تولد تولد تولدت مبارک قبل از همه روز تولدت رو به خودم تبریک گفتم آخه من و داداش موشه زندگی خودمونو مدیون تو هستیم راستی مامان موشه و داداش موشه هم تبریک میفرستن برات تولد تولد تولدت مبارک
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت توسط خاله موشه
|
|
||
|
|
|
|
|
بابایی جانم سلام
امیدوارم حالتان خوب باشد. من هم خوبم و ملالی نیست جز قحطی خوراکی های سفت و دندان گیر. البته شما نگران نباشید همیشه چیزهایی برای جایگزین کردن بوده و هست. و می شود سر و ته خواسته ها را با دو تا جیغ اضافه تر هم آورد. حالا بگذریم که نان کلفت و پر ملات بربری کجا و نان ریغو و شل لواش کجا. به هر حال این روزها تحولات جسمی و روحیم چنان زیاد شده که این خاله موشه از نگارشش بازمانده و بنده ی خدا دست به دامن خودم شده. سیر تحولات: مثلا اینکه صدایم بلندتر و خشن تر شده و توجه همه را بیشتر جلب میکند. یا اینکه غلتیدن به هر طرف و به بازی گرفتن اطرافیان و حتی میتوانم تمام فشار بدنم را روی دستها تاب بیاورم و نیم خیز شوم. البته اینکار برای این است که نمیتوانم مدت زیادی به پشت بخوابم و به نقاط نورانی روی سقف زل بزنم. و باید از چند وجه اشیا را ارزیابی کنم. راستی این روزها دیگر مثل سابق همه چیز را بلافاصله به دهان نمیبرم. بلکه با طمانینه نگاهش میکنم و اگر لایق بود آنوقت................. آخر همه چیز لیاقت این را ندارد که با اب دهانم که ماشالله مثل آبشار روان است متبرک شود. شما نگران نباشید من دارم یاد میگیرم چطور حقم را بگیرم. و چطور خواب را به مامان موشه حرام کنم. البته میدانم این جیغ و داد به راه انداختن راهش نیست اما من هم باید نگذارم حقم پامال شود. دیگر چیزه دندان گیری به ذهنم نمی رسد که ناگفته مانده باشد. فقط اینکه باید همین روزها باید منتظر دندان در آوردن و سینه خیز رفتن من باشید. البته به قولی: انشالله به امید دیدار دلبند شما موشی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت توسط خاله موشه
|
|
||
|
|
|
|
|
اول از همه بگم اگه فکر کردی تو این چند وقته میلم به جویدن اشیا کمتر شده کور خوندی.
نمیدونم شاید هم این از خاصیت بزرگ شدنه که دائم دلم میخواد دهنم تکون بخوره. هر چی هست همه بسیج شدن و اطرافمو تا شعاع ۲ متر خالی نگه میدارن. هر چی دم دستم باشه با ولع میجوم. تازه.......... آخه نمیدونی که.......... انقده زیاد قل میخورم که نگو. بابایی انقدر با حاله همش یکی باید مراقبم باشه. حتی شبها هم موقع خواب مامان چند تا بالش اینور اونورم میذازه. ما اینیم دیگه .چیکارش میشه کرد؟ خیلی باحالم دیگه. دیشب انقدر برای خودم زوق کردم و خندیدم که نگو. این خاله موشه هم دوید یه عالمه دود راه انداخت تا یه وقت چشو نزنم خودمو. راستی بذار یه چیزی تعریف کنم برات. چند روز پیش مامان و خاله و همه جمع شدن دور یه قوطی گرد و هی حرف زدن. هی قوطی و اینور اونور کردن و بازم حرف زدن. یکی میگفت زوده. یکی میگفت نه دیگه وقتشه. خلاصه تا به خودم بجنبم یه قاشق از تو یه فنجون اومد طرفم. جات خالی بابایی. خیلی خوشمزه بود. یه چیزه نرم و خوشبو که ........ من که نمیدونم ولی اینا میگن مقویه. حالا هر چی فقط باید بگم چه میکنه این سرلاگ. (خاله موشه: سرلاک؟ سرلاگ؟ شرمنده درستشو بلد نیستم. اصلا به قوله موشی : حالا هر چی) راستی بابایی اینکه دیر به دیر با هم حرف میزنیم دلخور نشی ها. اخه این همه کار دارم. همش با هم نمیشه که. میشه؟ خودت که بهتر میدونی. مگه نه؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت توسط خاله موشه
|
||
|
|
|
|
|
میتوانم تصور کنم بابایی
بابایی اومدی که نسازی ها. یه خورده دقت کن. من همون جام . درست توی بغلت. حالا اگه تو حوصله نداری و میخوای پاسم بدی اون یه چیزه دیگست. ولی من مدام همون جا پیشتم و انگار که حتی دو قدم هم فاصله نداریم. ببین بابایی من این روزا خیلی جدی تر شدم. پس یه چیزی نگو که بهم بر بخوره. باشه؟ آهان حالا شد. یک کم دیگه بخند. آفرین بابایی . خوشم اومد. راستی توی این دو روزه یه خورده بی حال بودم. از وقتی از اونجا ........... بابا همون جا که یه بوهای مشکوکی میداد دیگه اصلا ولش کن.هیچ خوش ندارم باز یادم بیاد...... خلاصه اینکه حالا بهترم و امشب کلی بازی دادم همه رو. یه خورده خودمو کج میکردم تو جام. یهو همه جیغ و داد میکردن. فکر میکردن الانه که غلت بزنم. اما بابایی کور خوندن. بدجوری این بازی به دلم نشسته. حالا حالاها مونده تا منو بشناسن. راستی تو این شعرت پارادوکس بود. آخه ذهنی که کنجکاو باشه تاریک نمیشه که. میشه؟ اگه این مامان ترشی نخوره یه چیزی میشم. پ.ن: بابایی این خاله موشه خیلی بی جنبست. یهو دیدی از ذوقش یه بلایی سر خودش آورد ها. پ.ن۲: خاله موشه:
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت توسط خاله موشه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز اشک من سرازیر شد ونسیم خوش یادت از روزن خاطر من گذشت هر جا را که تو بودی بوییدم تا مشامم را از بوی خوشت پر کنم راستی که اینجا میان این همه بی تو من تنهایم کاشکی بودم و میدیدم تازه گی هر چیز را در نگاه کنجکاو تو کاشکی بودم و میدیدم جست و خیزت را چرخش چشمان گرد و زیبایت را بابایی پ.ن: نمیدونم چرا انقدر سر و صدا راه میندازن این ندید بدیدها. آخه این خیلی طبیعیه که وقتی آدم چهار ماهگیش تموم میشه بتونه بغلته و گردنشو بلند کنه. حالا گیریم که من بتونم مامانم رو از بین پنج شیش نفر دیگه تشخیص بدم. که چی اونوقت؟ این همه جار و جنجال واسه ی چیه؟ بابا من به چه زبونی بگم دندون میخوام؟ میدونی بابایی؟ دوست دارم همه چی رو بجوم. از پتو و ملحفه گرفته تا جقجقه و بادکنک و خلاصه هرچی..... آخ گفتی بادکنک : داغ دلم تازه شد. این یکی بیشتر از همه چیزا هیجان زدم میکنه. نمیدونی بابایی چه کیفی میده. انقدر سبکه که همش قل میخوره و این ور اون ور میره. بدجوری دوسش دارم. راستی بابایی امروز ما رفتیم یه جایی که پر بچه بود. ولی نمیدونم چرا همشون گریه میکردن. نکنه میخوان بلایی سر من بیارن؟!!!!!! تازه یه چیزایی اونجا بود که یه بوهایی میداد. اصلا دلم نمیخواست بخورمشون. (خاله موشه: یه وقت بهش نگین وقت واکسنشه ها. بزرگ که بشه یادش میره) حالا من یه کاری کردم شما که آدم بزرگید دیگه چرا این اداها رو در میارید؟ بابایی من که با صدای بلند میخندم همه انگار یه جوری میشن. آخه بعدش همش اداهای عجیب قریب درمیارن و ....... فکر کنم اگه همش بخندم دیگه مجبور نیستن ازین کارا بکنن. ولی خب یه وقتایی هم باید گریه کرد دیگه. مگه نه؟ اصلا اگه گریه نکنم کی قدر خنده هام رو میدونه؟ پس اگه شنیدی گریه هامو، یاد خنده هام بی افت و دلخور نشو. باشه؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت توسط خاله موشه
|
|
||
|
|
|
|
|
پاره ی تنم
مخلوق دو وجبی شیرینم عسلم داری بزرگ میشوی داری قد میکشی می دانم فقط نمی بینم صدایت را فقط با گوش جسم نمیشنوم عطرت را شاید در خاطرم .......... و خاطره ها معنای حضور می یابند حالا اینجا در کنج خلوت بی حضورت به ریسمان خاطرات چنگ خواهم زد و عطوفت روشن پدرانه ام را به چشمانت ارزانی خواهم داشت
پ.ن: خب تو این چند وقته کلی چیزای عجیب غریب کشف میکنم. یکیش اینکه آدمها هر کدوم یه بوی مخصوصی میدن. مثلا میشه بدون دیدن چهرشون شناختشون. یکی دیگه اینکه هر روز که میگذره همه چیز واضحتر میشه. انگار یه پرده غبار روی همه چیز نشسته که فقط مرور زمان میتونه پاکش کنه. شما آدم بزرگها شاید گاهی یادتون بره اما آینده همین شکلیه. یعنی تو یه پرده ی پر غباره. فقط باید منتظر شد تا همه چیز واضحتر بشه. گاهی ممکنه اون چیزی که پشت غباره چیزه زشتی باشه. بابایی من تجربشو دارم که میگم. مثلا یه چیزه گرده پر نور بود که هر جا میرفتم بالای سرم بود. همش زل میزدم بهش و دوست داشتم بگیرم تو دستم باهاش بازی کنم. اما این روزا هر چی بیشتر بهش نگاه میکنم بیشتر خسته میشم. آخه اون چیز فقط یه لامپ معمولیه. دیدی من چه خوب تجربه میکنم. درست مثل خودت. پ.ن۲: تا یادم نرفته بگم که بعضی صبحا همه چیز قاطی پاتی میشه. مثلا تو خواب صداتو میشنوم و با خنده چشامو باز میکنم ولی میبینم نیستی. یا ..... پ.ن۳: راستی این تله پاتی تله پاتی که میگن همینه؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت توسط خاله موشه
|
|
||